خرید بک لینک
همسر حالش خوبه. دیشب ساعت 7 غروب مرخص شد و اسقاط اومد خونه. مثل اینکه خیلی درد داشت. یه سری مشکلاتی داشت که رفع شد همون دیشب. امروزم رفت اداره. البته بهتر بود می موند خونه و استراحت میکرد ولی خیلی کار داشت باید میرفت. فردا تعطیلیم به سلامتی. ما ماجرای بیماری همسر رو به پدر و مادرش نگفته بودیم. همسر نمیخواست بگه. منم خوشحال شدم از اینکه تشریف فرما نمیشن و ما دوباره مهماندار نمیشیم. ولی دیشب همسر به محض اینکه رسید خونه زنگ زد به مامانش همه چی رو گفت. نتیجه اخلاقی داستان. قراره تشریف فرما شن بیان ملاقات پسرشون. به جان خودم اگه جراحی هم نمیکرد باز یه بهانه ای پیدا میکردن می یومدن. خونه که بند نمیشن. منم حال و روز درست حسابی ندارم. خونه هم بسیار نامرتب و کثیفه. همسر هم که فعلا اسقاطه. تازه اسقاط هم نبود هیچ کاری نمیکرد. یعنی به یاد ندارم من تو تعطیلاتم استراحت کرده باشم. یا مهمان می یاد خونمون یا به زور ما رو میبرن مهمانی. دوستان عزیزی که تعطیلات براشون همون معنی تعطیلات رو داره حسابی لذتشو ببرن و روزی هزار بار سجده شکر بزارن.

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

همچنان اسقاطم. البته امیدوارم با به پایان رسیدن 3 ماهه اول حالم یکمی بهتر بشه. 2 هفته دیگه 3 ماه تموم میشه. هفته دیگه هم باید برم برای غربالگری اول. حال و روز درست حسابی ندارم. بیشترین مشکلم معده دردمه. از تنبلیم حال دکتر رفتن رو هم ندارم. میدونم اگه برم بهم یه قرص میده بهتر میشم. ولی کی میخواد تو این هوای البته نه چندان سرد (جالبه شبها سرده روزها گرمه- جلل الخالق. اینجا شبیه کویر شده. قرار بود معتدل باشه) شال و کلاه کنه بره مطب دکتری که 3 ساعت هم باید بشینی. از مهمانداری هفته قبل بگم که روز قبل از ورود حضرات (مادر شوهر. پدرشوهر. خواهرشوهر. شوهر خواهرشوهر. فرزند خواهر شوهر) کلی کار کردم. خانه به گند کشیده شده رو مرتب کردم جارو برقی کشیدم. بالکنها رو شستم. آشپزخونه و سرویس بهداشتی را نیز همچنین. هر یه ذره کاری که میکردم بعدش مینشستم یه 5 دقیقه گریه هم میکردم. اعصاب و روانم به هم ریخته بود. همسر هم اندکی کمک کرد. البته نه خیلی زیاد. شبش هم رفتیم خونه مادربزرگه چون حضرات فعلا اونجا تشریف داشتن. قرار بود شب بیان خونه ما که خدا رو شکر نیومدن و فردا صبحش اومدن. فرداش از صبح زود بیدار شدم قیمه رو بار گذاشتم. برنج رو هم شستم. بعد که مهمونها اومدن دیگه بقیه کارها رو خودشون کردن. البته من هم پا به پاشون تو آشپزخونه بودم ولی خب اونها سکاندار بودن خدارو شکر. بعد از ناهار و اندکی استراحت رفتی

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

کاش میشد یه جوری از زیر این مهمونی شب یلدا در رفت. حوصله ندارم اصلا. نمیدونم باید چه لباسی بپوشم. لباسای قبلیم که اندازم نیست. لباسهای جدید بارداری هم که گرفتم دیگه خیلی گشاده. زیاد خوشم نمی یاد. کلی خرید دارم ولی اصلا حال ندارم برم انجامشون بدم. قرار بود این هفته یه خانمی بیاد خونمون خونه رو تمیز کنه. ولی کنسلش کردم چون ظهر روز پنج شنبه مراسم چهلم پدر همکارم هست و باید برم اونجا. چون هم اتاقیمه و خیلی با هم صمیمی هستیم نمیتونم نرم. اینروزها هوا خوبه. هنوز زمستونی نشده. روزها آفتابه. شبها هم خب سرده. ولی باز فعلا قابل تحمله. چون من خیلی سردم میشه یه جورایی از زمستون می ترسم. سه ماه پاییز هم داره تموم میشه به سلامتی. دو تا سه ماه دیگه هم بگذره نی نی رو میتونم ببینم. پریشب خوابشو دیدم. اولین باری بود که خوابشو میدیدم. تو خواب همون چیزی رو دیدم که دلم میخواست باشه. حالا نمیدونم این مدل خوابها چقدر صحت داره. ولی خب زیاد هم مهم نیست. بعد از اینکه رفتم دکتر برای معده ام چند تا قرص بهم داد که حالمو بهتر میکنه. از الان نگران اینم که وقتی قرصها تموم بشه باید چیکار کنم. البته دوباره باید برای نشون دادن سونو باید برم دکتر. هفته دیگه باید برم سونو غربالگری و آزمایش مربوطه. بعد نتیجه رو ببرم دکتر. تا اونموقع قرصهام تموم میشه. اگه همچنان مشکل داشتم راجبش با دکتر صحبت میکنم. یه مشکل دیگه ای که

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

آخ تو شب یلدای منی دیوونه دوست داشتنی لبای تو رنگ اناره و هندونه شیرینیش کم می یاره و ......... چرا من این آهنگو اینقده دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بزارین از روز پنج شنبه براتون بگم. کله صبح از خواب بیدار شدم. گفتم امروز دیگه باید به کارهام برسم. رفتم دوش گرفتم. خوشگل کردم لباس پوشیدم و رفتم بیرون. ماشین نبردم. خیلی ترافیک بود. حوصله جای پارک نداشتم. اول رفتم یه مغازه ای که لباس بارداری میفروشه. هپتا از لباساش خوشم نیومد. اصلا به سبک من نمیخوره. فقط یه شلوار بارداری جذب خریدم. برای زیر پالتو و بوتم میخواستم. و یه تی شرت که سرمه ای هست و یه عکس نی نی سفید هم رو شکمش داره. خیل بامزه ست. بعد رفتم برای خودم یه پالتو خوشگل خریدم که مناسب شرایطم هست. شکمم هم بزرگ بشه بازم میتونم بپوشمش. یه مدل خاصیه که اورسایز محسوب میشه. ولی خیلی خوشم اومد ازش. بعدشم رفتم یه بوت راحت و اسپرت و طبی خریدم. بعد دیدم وسایل تو دستم زیاد شد سریع یه ماشین دربست گرفتم رفتم خونه. همون لحظه لباسامو عوض کردم و آرایشمو یکمی ملایم تر کردم رفتم مراسم چهلم پدر همکارم. دیر رسیدم مراسم از 11 تا 2 بود. من 20 دقیقه به یک رسیدم.. .............................................................. همین الان مامانم زنگ زد گفت پسرخاله م دیشب تصادف کرده تو بیمارستانه. هر چی میپرسم حالش چطوره فقط گریه میکنه. به خواهرمم زنگ زدم دیدم او

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

مرسی از دوستان که پیگیر بودین. ببخشید کامنتا رو بدون جواب تایید کردم.

حالم اصلا خوب نیست.

پسر خاله م همون شب تصادف جا به جا فوت کرد.

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

یکشنبه هفته قبل صبح که داشتم می یومدم اداره، وقتی ماشینو از پارکینگ درآوردم دیدم مادرم با چشمهای قرمز داره میره بیرون. ساعت 7 صبح بود. بابامم تو ماشینش بیرون نشسته بود که وقتی ماشین منو دید رفت از کوچه بیرون. به مامانم گفتم کجا این وقت صبح؟؟!! گفت مادرشوهر خاله مریضه حالش بده بیمارستان بستریه. داریم میریم اونجا. گفتم مادرشوهر خاله؟؟؟؟؟ مریضه؟؟؟؟؟؟؟؟ خب!!!!!!!! شما این وقت صبح میرین بیمارستان چیکار کنین؟؟؟؟؟ گفت حالش خیلی بده. گفتم خب به هر حال الان که تایم ملاقات نیست میرین اونجا چیکار کنین؟؟؟؟ حس کردم مامانم اصلا حوصله نداره منم دیگه پیگیری نکردم و رفتم اداره. قرمزی چشمای مامانم رو هم گذاشتم به حساب تازه بیدار شدنش. تو اداره بودم که مامانم زنگ زد گفت ببین مادر شوهر خاله حالش بد نیست. علی (پسر خاله م) تصادف کرده. گفتم ئه چی شده؟ با ماشین خودش تصادف کرد؟ گفت نه با ماشین دوستش بوده. دوستش راننده بود. ماشین خودش اپتیما بود. محکم بود میدونستم زیاد چیزیش نمیشه. برای همین پرسیدم. ولی ماشین دوستش 206 بود. پرسیدم الان حالش چطوره؟ گفت پاش شکسته. تو بیمارستانه. گفتم خب دیگه چش شده. فقط پاش شکسته؟؟؟؟؟ گفت آره فقط پاش شکسته. گفتم بهوش هست؟ گفت آره. بعد هی سوال میکردم به چی زدن. با چی تصادف کردن؟ دیدم اصلا حوصله نداره و هوش و حواسش سر جاش نیست . صداش بنظرم گریه کرده می یومد. حس کردم حقیقتو به

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

خب دو هفته از اون تاریخ میگذره و من یواش یواش با خودم کنار اومدم. البته هنوز هم وقتی یادم می یاد انگار یکی قلبمو میگیره و محکم فشار میده. ولی حداقل پذیرفتم که رفته و دیگه برنمیگرده. تو این مدت مراسم زیاد بود. چندین بار ختم گرفتن و من تقریبا تو تمام مراسمها شرکت کردم. بخاطر همین هم سرماخوردم و کمی گلودرد و سرفه داشتم که مجبور شدم برم دکتر و بهم یه مقدار دارو داد که تو این یه هفته مرتب مصرف کردم تا حالم بهتر بشه. دوره سختی بود. حالم اصلا خوب نبود. این سرما خوردگی مشکلاتی که تو بارداری داشتم رو تشدید میکرد. خیلی بی حال بودم. نه میتونستم بخوابم نه میتونستم بشینم نه میتونستم استراحت کنم. تو هر شرایطی که بودم اذیت میشدم. هنوز هم حالم خیلی مساعد نیست. و برای من خیلی آزاردهنده ست. همه میگفتن بعد از 3 ماه مشکلاتت رفع میشه. ولی سه ماه من هم تموم شد و من همچنان حالم خوب نیست. هنوز قرص معده درد رو میخورم. اگه نخورم دردش برام قابل تحمل نیست و اصلا نمیتونم غذا بخورم. با این قرص یکمی حالم بهتره. هوا هم خیلی سرد شده البته بقیه میگن هوا خیلی لطیفه. ولی از نظر من بی نهایت سرده. شاید هم من فشارم خیلی پایینه. نمیدونم ولی به هر حال خیلی خیلی سردمه. یادمه پارسال برف می یومد و من تو برف از اداره تا خونه رو پیاده میرفتم. خیلی راه بود. پیاده بیشتر از یکساعت طول میکشید. ولی عین خیالم نبود. چقدر حالم خوب

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

از این که اولین ماه زمستون داره تموم میشه خوشحالم. اولا نشونه اینه که زمان داره میگذره. من به خلاصی نزدیکتر میشم. دوما سرما هم یک سومش رفت. دیگه بعد زمستون نمی لرزم. سوما بهار فکر کنم انرژیم بیشتر باشه راحت تر بتونم برم بیرون. الان از بیرون رفتن فوبیا دارم. از بس سردمه و فشارم پایینه. هنوز سونو غربالگری دوم رو نرفتم. منتظر جواب آزمایشم هستم. آخرین باری که رفتم دکتر بهم گفت نتیجه آزمایش و سونو غربالگری اولت خوبه و هیچ مشکلی نیست ولی چون بالای 35 هستی پیشنهاد میکنم آزمایش ... (نمیدونم چی بود) رو هم بدی. البته اگه برای هزینه کردن مشکلی نداری. گفتم مشکل هزینه ندارم. گفت پس همین الان برو آزمایشگاه و بخواه برات اینکار رو انجام بدن. گفتم چرا اینقدر عجله ؟ گفت چون جوابش طول میکشه بیاد و جوابش که اومد بیار ببینم بعد برات سونو غربالگری دوم رو بنویسم. سونو دوم هم تا 17 هفته مثل اینکه وقت داریم. در واقع تایم کم بود. یادمه اونشب خیلی سرد بود منم از راه اداره رفته بودم دکتر. تا کارم تموم بشه حدودای 6 بود. رفتم سوار ماشینم شدم مستقیم رفتم آزمایشگاه. آقای دکتر هم بود باهام صحبت کرد گفت آزمایش رو باید فردا صبح بیای انجام بدی هزینه ش هم یک میلیون و دویست و هشتاد و دو هزار تومن میشه. تحت پوشش بیمه هم نیست. برق از سرم پرید. چقدر زیاد؟!!!!!!! چون نمونه خون رو میگیرن میفرستن خارج . بخاطر همین طول میکش

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

پنج شنبه این هفته یعنی 12 بهمن روز تولدمه. من معمولا اول هر سال سررسیدی که بهمون میدن رو یه نگاه کلی میندازم بعد توی روز 12 بهمن یه چیزی برای خودم مینویسم. امسال نوشته بودم Are you pregnant now دیروز که رفتم روز تولدمو دیدم جلوی این سوال یه yes بزرگ هم نوشتم ولی زیرش یه چیز دیگه هم نوشتم. It's been 40 days that we lost him for ever آره دقیقا روز تولد من 40 پسر خاله م هست. دقیقا 2 دی اون اتفاق براش افتاد. اولین باری بود تو خانواده مون یه جوون رو از دست دادیم. قدیما هر وقت میشنیدم که میگفتن داغ جوون سخته درک نمیکردم چی میگن. ولی حالا خوب میفهمم. آدمی که سنی ازش گذشته باشه تحمل فوتش راحتتره. بنظر آدم راحتتر میتونه باهاش کنار بیاد. چون فلسفه زندگی همینه یه روزی می یایم. یه روزی هم میریم. ولی اینطوری زود رفتن قابل تحمل نیست. انگار آدم هیچ رقمه با خودش کنار نمی یاد. هر وقت یادم می یاد چه قیافه ش چه حرف زدنش چه حرکات و رفتارش ناخودآگاه اشکام سرازیر میشه. با گذر زمان هم اصلا کمرنگ نمیشه. بگذریم. هوا خیلی سرد شده. بیشتر نقاط ایران برف اومده ولی اینجا همچنان منتظر برفیم البته پیش بینی کردن امروز دیگه ما هم شاهد بارش برف باشیم. فعلا که بارون می باره هوا هم خیلی سرد شده. دیشب خواهر شوهر تماس حاصل فرمودن و متذکر شدن آخر این هفته میخوان برن فیروزکوه. سوال پرسیدن از همسر آیا شما هم تشریف می

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

همکاران عزیز اداره چه دغدغه هایی دارن. تا چند ماه پیش همش میگفتن فلانی (من) چرا بچه نمی یاره. هی مینشستن حساب کتاب میکردن میگفتن تا کی میخواد صبر کنه. حالا می فرمایند فلانی چرا شکمش بزرگ نمیشه. نمیدونستم همکارا می شینن شکم منم سانت میزنن. والا. البته مستقیم به خودم نمیگن. به گوشم میرسه این حرفا. نمیدونستم انقد مهمم تو اداره. جزء دغدغه هاشون محسوب میشم. چرا نمی زام. چرا شکمم بزرگ نمیشه. و هزار تا چرای دیگه. واقعا بیکارن ملت. البته من هیچ اهمیتی به حرفاشون نمیدم. خدمتتون عرض کنم که ما به تعداد 5 نفر تو اتاق بودیم که یکی از ما همون دختر پرچونه بود که دهن مارو سرویس کرده بود. البته محاسن زیاد داره یکیش پرچونگی بیش از حدشه. سلیته بودن و بی حیابودن و بی ادب بودن و احترام بزرگترو نگه نداشتن و پرتوقع بودن هم جزء خصایصشه. یه خانم دیگه تو اتاق کنار ما با 3 تا مرد هم اتاق بود . مدیر تصمیم گرفت که ما 6 تا خانم رو تو دو اتاق تفکیک کنه. روز چهارشنبه هفته قبل رئیسمون اومد تو اتاق گفت اون اتاقی که منتظر خالی شدنش بودیم الان آماده شده. یهو قلبم ریخت گفتم قراره کیا با هم هم اتاق بشن. گفت شما و خانم فلانی و خانم پرچونه قراره هم اتاق شین. گفتم یاخدا من نمیتونم با این آدم هم اتاق شم. خود رئیس هم از این دختره خوشش نمی یاد چون خیلی خیلی بی نظمه. و هر وقت هم نمی یاد سر کار هیچوقت از قبل اجازه نمیگیره.

برچسب: نویسنده: آناهیتا توکلی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1396 ساعت: 16:43

صفحه بندی